داستانی خواندنی
16 آبان 1395 توسط اسما اكسير
انگوری یک گربه سیاه کوچولو بود. یک روز مادر صدایش زد و گفت:«انگوری جان! امروز این ظرف پنیر را برای خاله پیش پیش ببر.
توی راه مواظب سگ ها باش. سگ ها دشمن گربه ها هستند. آن ها را دنبال می کنند و می گیرند و می خورند.»
انگوری گفت: «باشه مامان، مواظبم.»
و… بیشتر »